دو فرمانده شبیه !

چقدر به هم شبیه‌اند این دو فرمانده !

سید جمشید صفویان و حاج اسماعیل فرجوانی ، دو فرمانده محبوب گردان‌های بلال و کربلا !

اصلاً گردان‌های کربلا و بلال بانام این دو شناخته می‌شوند .

لشکر 7 ولی‌عصر «عج» چقدر از داشتن این دو فرمانده دلاور و خط‌شکن به خود می‌بالید .

چقدر شبیه‌اند این دو فرمانده !

متولدین سال 1341 ، همان یاران گهواره نشین حضرت روح‌الله «ره» در قیام 15 خرداد1342

همان نوجوانان مأنوس با قرآن و همنشین با علماء و روحانیون .

همان جوانان اهل مبارزه با طاغوت و سیلی خورده ساواک .

همان پاسدارانی که برای حفظ انقلاب اسلامی با ضدانقلاب جنگیدند در روزهای قبل از شروع جنگ تحمیلی .

همان دلاوران جبهه‌های جنگ و فرماندهان شجاع و محبوب دوران دفاع مقدس .

چقدر شبیه‌اند این دو فرمانده !

دو جانبازی که هر یک دست راست خود را تقدیم خدا نمودند .

دو فرماندهی که پیشاپیش غواصان به آب می‌زنند و فاتحانه دل اروند را می‌شکافند و در ساحل دشمن به وصال جانان می‌رسند .

چقدر شبیه‌اند این دو فرمانده شهید !

دو فرمانده شهید کربلای 4  

آخرین دیدار سید

چهارم دیماه

سی مین سالگرد عملیات کربلای 4

و سالروز شهادت سید شهدای گردان بلال

سید جمشید صفویان

روایت روز قبل از عملیات کربلا 4

در مقر فرماندهی گردان بلال تقریبا از روز سوم دیماه 65 عملیات شروع شده بود . با روشن شدن هوا جلسات توجیهی سید برای مسئولین و فرماندهان گروهان ها شروع شد .

ابتدا فرماندهان گروهان ها آمدند و مذاکرات و توجیهات و سفارشات سید را گرفتند و رفتند ، بعد از آن نیروهای غواص آمدند قدری جلسه آنان طولانی شد . بعد از رفتن آنها فرصتی پیش آمد رفتم سراغ سید و گفتم بیا صبحانه بخور ! گفت فعلا کار دارم و بلافاصله جلسه با فرماندهان دسته ها و توضیحات و توجیهات آنان بر روی نقشه عملیاتی .

امروز دیگر خبری از شوخی ها و طنازی های سید نبود ! هرکاری می کردیم تا شاید یخ سید را آب کنیم نتوانستیم . حتی تیکه پرانی های حاج حسین موتاب نیز کارساز نبود .

ظهر که شد نماز را خواندیم و بزور سید را مجبور کردیم دو سه لقمه ای را بعنوان صبحانه و ناهار بخورد ! کمی کارها سبک شده بود . سید دستی به صورتش کشید و گفت مصطفی ماشین اصلاح را بیاور و ریشم را کوتاه کن !

فرصت خوبی بود تا شاید بتوانم سید را از آن حالت جدی که بخود گرفته بود در بیاورم اما عکس العمل سید فقط سکوت بود و سکوت ! احساس می کردم این آخرین باری است که من صورت او را اصلاح می کنم ! کم کم بین ما با سید داشت فاصله می افتاد ! بعد از اصلاح صورت ، سید گوشه ای نشست و کاغذی از جیبش در آورد و مطالعه کرد بعد شروع کرد به نوشتن بر روی کاغذی دیگر . حاج سید موتاب که حرکات سید را زیر نظر داشت از این سکوت و کارهای سید داشت منفجر می شد ، با حالتی عصبانی رفت و زد زیر کاغذ و گفت : سید چرا ؟ چرا می خواهی وصیت نامه بنویسی ! ؟ نمی گذارم ! و سید بدون هیچ عکس العملی رویش را برگردانید و شروع کرد به نوشتن وصیت نامه جدید ...

طولی نکشید که دستور حرکت صادر شد به نیروها اعلام شد تا آماده رفتن باشند . مقصد ما جزیره مینو بود ، جایی که آخرین نقطه رهایی بود . غواص ها زودتر و جلوتر از ما رفتند و سید نیز همراه آنان رفت و من حتی فرصت نکردم با او خداحافظی کنم . آخرین دیدار من و سید نیمه شب چهارم دیماه 65 بود ، زمانی که با عبور از اروند و در ساحل جزیره سهیل عراق ، وقتی که از قایق پیاده شدم پیکر مطهر او را دیدم که آرام در ابتدای معبر خوابیده بود و از نیروهایش استقبال می کرد .