" حماسه ماندگار عبدالرضا روضه سرا "
چند روزی از بازگشت گردان به عقبه خود در روستای گچینه نگذشته بود در این چند روزه سازماندهی جدیدی برای باقی مانده گردان که حالا به اندازه یک گروهان شده بود صورت گرفت .
چادر محل استراحت ما در شیب زمین قرار داشت به همین خاطر یک روز صبح عبدالرضا روضه سرا گفت فایده ندارد باید کف این چادر را صاف کرد تا بتوانیم در آن راحت باشیم . بلافاصله وسایل داخل چادررا بیرون برده شروع به کندن قسمت بالایی چادر و ریختن خاک آن در قسمت پایین کردیم بیشترین زحمت کار بر دوش عبدالرضا افتاده بود . اواخر کار بود که برگشت و گفت : من می دانم که در این چادر نمی خوابم ! و اتفاقا همین هم شد ! چون عصر همان روز دستور داده شد تا گردان بطرف منطقه حرکت کند .
نیمه های شب بود که به پای تپه ریشن رسیدیم . دشمن سر شب پاتک زده و تپه را از نیروهای مستقر در آنجا گرفته بود به تشخیص لشکر تنها نیرویی که توانایی بازپس گیری تپه را داشت گردان بلال بود . دلیلش هم این بود چون این نیروها کاملا نسبت به منطقه و اطراف آن توجیه بودند .با تقسیم نیروها از سه محور شروع به بالا رفتن از تپه کردیم . دسته ما از وسط حرکت می کرد و قرار بود آن دو دسته دیگر بالای تپه با ما الحاق کنند . دشمن آتش شدیدی را بر روی تپه می ریخت به طوری که بچه ها برای حفظ جان خود سر هایشان را لابلای سنگ ها مخفی می کردند . من به اتفاق دو تن از بچه های اطلاعات گردان در جلو نیرو ها حرکت می کردیم ، قدری که جلوتر رفتیم تیربار عراقی ها مانع از ادامه مسیر شده بود به آرپی زنی که در پشت سرمان بود گفتم بلند شو و شلیک کن ،دیدم بنده خدا ترسیده و از جایش بلند نمی شود ! باید به او حق داد در آن شرایط سخت چنین کاری برایش مشکل بود . عبدالرضا کنارم بود گفتم : خودت شلیک کن ! و او بدون معطلی آر پی جی را از آن بیسجی گرفت و شلیک کرد . گلوله از بغل تیر بار رد شد گلوله دوم را آماده شلیک کرد اما قبل از اینکه او شلیک کند تیر مستقیم به سر عبدالرضا اصابت کرد و کنار مان افتاد . چند دقیقه ای هنوز او میهمان زمین بود تا اینکه ملائک او را بر بال خود سوار کرده به عرش بردند .
کار بر ما داشت سخت می شد تیر بار دشمن با گرفتن عبدالرضا از ما داشت پیروز میدان می شد که یک لحظه بلند تکبیر گفتم و همه بچه ها شروع به تکبیر گفتن کردند طنین تکبیر بچه ها صدای تیر بار را خاموش کرد و طولی نکشید نیروهایی که با غلامرضا عیدیان بودند از روبرو به ما ملحق شده و به برکت خون عبدالرضا روضه سرا و ندای تکبیر برای دومین بار تپه ریشن زیر گام های بچه های گردان بلال به آرامش رسید .

عبدالرضا از بچه های مسجد کرناسیان دزفول بود . جوان رشیدی که قامت بلندش در مقابل نجابت و متانتش خیلی نمود نداشت . ورزشکاری با اخلاق و محجوب ، مورد علاقه بچه های مسجد محل .
آن شب چه مظلومانه شهید شد . من از دور او را می شناختم و آن دو سه روزی که با هم در یک دسته قرار گرفته بودیم احساسم این بود که او هم از مسافرین کربلاست . شاید باورش سخت باشد ولی همان لحظه ای که از او خواستم با آر پی جی شلیک کند منتظر بودم که به شهادت برسد ! چون آماده رفتن بود . . .
ناهار وحدت :
در دوران جنگ به دلیل
روحیه جمعی که بر نیروهای رزمی حاکم بود و به خاطر تقویت این روحیه ، بعضا
ناهارهای وحدتی برقرار میشد – که برخی اوقات که در پادگان بودیم این جلسات با حضور
مسئولین شهری و به خصوص مرحوم آیت الله قاضی ( ره ) ، صورت میگرفت – معمولا انتهای
این برنامه ها هم همیشه با یک سری شوخی هایی همراه بود که جهت تقویت روحیه نیروها
موثر بود !!!! ( پوست هندوانه پراکنی! – لنگ دمپایی های سرگردان! و ...!!! )
اگر گفته شود سرزمین کردستان قطعه ای از بهشت است اغراق نیست ! خصوصا اگر کسی در فصل بهار وبه مناطق بکر طبیعت آن رفته باشد این حرف را تایید خواهد کرد . . .
یکی دو روز بود که نیروهای گردان از خط برگشته بودند سنگینی غم فراق دوستان و دیدن چادرهای خالی آنها باعث شده بود تا مسئولین گردان بلال را بفکر برنامه ای برای تجدید روحیه بچه ها بیندازد ، بنابراین تصمیم بر این شد تا کل نیروهای گردان در همان دامن طبیعت بکر کردستان دور هم جمع شده و ناهار را با همدیگر صرف کنند . در کنار یکی از چشمه های جاری شده از کوه اهالی محلی استخری ساخته بودند تا برای آبیاری باغ های خود از آن استفاده کنند محوطه خوبی برای این تجمع بود . دمای هوا در فروردین ماه کردستان بیشتر از 20 درجه نمیشد ، ولی با اینحال دوستان نمیتوانستند از لذت آبتنی در آن استخر ، چشم پوشی کنند . البته لیز بودن کنار استخر به دلیل صیقلی بودن سیمان آن – بعضا حوادثی را نیز ایجاد میکرد – ازجمله لیز خوردن دوستان و ضربات متعدد کوفتگی و ... – حتی یکبار مجتبی راهنورد به حالت بیهوشی هم رفت !!!!
با صدای اذان ظهر صفوف نماز جماعت تشکیل و بعد از اقامه نماز بساط سفره پهن شد ناهار در کمال آرامشی که معمولا آرامش قبل از طوفان است ! صرف شد . اولین جرقه های شوخی همزمان با آخرین لقمه های غذا همراه شد و طولی نکشید که سفره ناهار وحدت به همراه تعدادی از میهمانان گرامی در استخر شرف حضور پیدا کردند و مابقی حضار نیز که فکر می کردند در استخر نمی افتند مورد مهر و محبت افتادگان در استخر شده و همگی بسلامتی خیس تلیس شدند !

این عکس مربوط به مراسم ناهار وحدت در هوای آفتابی کنار همین استخر است که توسط یکی از دوستان گرفته شده ( عکاسش را نمی شناسم .) این عکس را از برادر ارجمندم آقای عبدالحسین گندمی به هدیه گرفتم .
در این تصویر این افراد قابل شناسایی هستند – برخی را هم نمیشناسم !
در یک ضلع سفره : راهنورد - گل اکبر – حمید فیلوس – سید ابوالقاسمی – خوشکلام و ...
در ضلع مقابل سفره : یوسفعلی زاده – خودم – نادری نسب – ابراهیم مقامیان - احتمالا شهید احمد زابلی و ...
*************************
باتشکر از برادر عزیزم امیر نیکو روش که در تهیه خاطره یاورم بود .
جنگ الکترونیک :
پس از انتشار چند قسمت از خاطرات عملیات والفجر 10 سردار کریم فضیلت پور پیشنهاد کرد تا خاطره ای از فتح ریشن را که خود شخصا فرماندهی محور را بعهده داشته است منتشر نمایم . ضمن تشکر از ایشان عینا خاطره را نقل می کنم .
سال 66 بود و بعد از چند سال دوباره به لشکر 7 ولی عصر (عج) برگشته بودم عملیاتی بزرگ در پیش بود. همچون گذشته فرماندهی محور عملیاتی لشکر را عهده دار شدم. در این مرحله از عملیات برادر علی کمیلیفر را به عنوان معاون همراه داشتم.
فرمانده لشکر برادر کیانی، گردان سلمان را ، مامور کردند تا رشته ارتفاع ریشن را از لشکر 19 تحویل بگیریم؛ ارتفاعی که بعد از شهر خرمال بود و تصرف آن موجب تسلط بر منطقه می شد و کل دشت حلبچه تا نزدیکیهای شهر صیدصادق عراق را در دید و تیر قرار میداد؛ لذا این ارتفاع هم برای ما و هم برای عراق اهمیت زیادی داشت. شرایط جنگ در غرب متفاوت با جنگ در جنوب بود؛ از حیث نیروی پدافند در ریشن، به یک گروهان نیرو نیاز داشتیم، که برای انجام این ماموریت یک گروهان از گردان سلمان را به همراه خود حرکت دادم؛ پس از عبور از مسیر کوهستانی فاقد جاده، موفق شدیم به بالای ارتفاع برسیم و در غروب همان روز زیر آتش شدید دشمن، خط پدافندی ارتفاع ریشن، از لشکر 19 تحویل گرفته شد و نیروهای لشکر 19 فجر منطقه را ترک کردند. پدافند تا صبح ادامه داشت؛ حدود ساعت 4 صبح دشمن، آتش شدید را روی منطقه اجرا کرد.
سنگر فرماندهی محور (تیپ) را بر دامنه همان ارتفاع انتخاب کرده بودم و از آنجا نیروها را فرماندهی و هدایت میکردم؛ قدری که درگیری فروکش کرد، آتش دشمن هم قطع شد این وضعیت نگرانی مرا بیشتر کرد، از طرفی هم چون شناخت کافی از نیروهای گردان نداشتم، سر شب از معاون خود علی کمیلی فر خواستم تا در سنگر فرماندهی گروهان مستقر شده و مراقب اوضاع باشد؛ همچنین سیدرضا پورموسوی، دیدهبان توپخانه را به سنگر کمین فرستادم تا حرکت دشمن را گزارش نماید. سنگر کمین در ضد شیب قرار داشت و هرگونه حرکت دشمن در دشت پایین ریشن و مسیرهای صعود به قله از سمت دشمن را به خوبی کنترل میکرد. آتش آتشباری توپخانه و خمپاره انداز دشمن بر روی ارتفاع چنان بود که هیچ امیدی به زنده ماندن نیروهای مستقر در خط درگیری نبود؛ همزمان با این آتش سنگین ارتباط بیسیمی ما با نیروهای درگیر در خط و عقبه قطع شده بود و حدود نیم ساعت از وضعیت نیروهای خط درگیری بی اطلاع بودم پس از اولین برقراری ارتباط با عقبه لشکر، حاج عبدا... احمدی مسئول وقت اطلاعات لشکر جواب داد، و اوضاع پیش آمده را گزارش دادم؛ با روشن شدن هوا به یکباره آتش دشمن قطع شد صدای تیراندازیهای کالیبر سبک به گوش میرسید، از بیسیمچی خود برادر مشفق خواستم تا با نگاهی به بیرون و خط اوضاع را بررسی نماید، فوری رفت و برگشت و گفت از نیروهای خودی خبری نیست، فوری از سنگر خارج شدم با طی کردن 10-20 متر از کانال مارپیچ خط پدافندی مشاهده کردم عراقیها به بالای سر مجروحین ما رسیدهاند و تیر خلاص به آنها میزنند، چارهای نبود بایستی به عقب بر میگشتیم درحالی که خبری از معاون خود علی کمیلی فر و سیدرضا پورموسوی نداشتم.

نفر اول نشسته از راست (شهید علی کمیلی فر)
به برادران مشفق و کمک بیسیمچی دیدهبان توپخانه گفتم نماز خواندهاید؟ گفتند: نه! گفتم فوری نماز بخوانید دارد صبح میشود، خواستند پوتین درآورده وضو بسازند، گفتم دیر است تیمم کرده نشسته نماز بخوانید زیرا ارتفاع سنگر فقط برای نشستن کفاف میکرد؛ هر سه به همین وضع نماز خواندیم، وسایل را جمع کرده بیسیمها را کول کرده، رو به دو نفر دیگر کرده گفتم: بدون اینکه به پشت سر خود نگاه کنید با حالت عادی حرکت کنید .
با خواندن آیه مبارکه وجعلنا . . . به طرف پایین ارتفاع حرکت کردیم در حالی که در دید و تیر نزدیک دشمن بودیم از میدان مین گذشتیم وقتی به پایین کوه رسیدیم دیدم یک نفر بسیجی جوان 16-17 ساله مسجدسلیمانی با اسلحه کلاش آنجا ایستاده است گفتم چکار میکنی؟ گفت چون دیدم عراقیها ارتفاع را پس گرفتهاند و احتمال میدادم به این سمت بیایند اینجا ایستادهام تا با آنها درگیر شده پیشروی آنها را به تاخیر اندازم !
در پایین ارتفاع نقطه مناسبی را برای ماندن انتشخاب کردم. فرمانده لشگر با من تماس گرفت و گزارش خواست وقتی شنید ارتفاع سقوط کرده با ناراحتی پرسید چه میگویی آقای فضیلت الان کجایی؟ گفتم تازه رسیدم پایین ارتفاع ریشن؛ هر چند من مقصر سقوط ارتفاع نیستم(1) اما چشمم کور ودندهام نرم، خودم باید این ارتفاع را پس بگیرم، نیرو بفرستید امشب ارتفاع را پس میگیریم جواب داد برای خودت چه میگویی؟ باید بیایی عقب بگویی چه اتفاقی افتاده است. مسیر کوهستانی و طولانی و ماشین رو نبود؛ با اعزام یک خودرو به نزدیکترین نقطه به مسیر حرکت، خدمت برادر کیانی رسیدم وگزارش چگونگی تصرف، استقرار و حمله دشمن و جنگ الکترونیک دشمن که بی سیمهای ما را از کار انداخته بود و سقوط ریشن را گزارش دادم. هماهنگیها برای حمله به ریشن با استفاده از گردان امیرالمومنین به فرماندهی برادر حاج محمود محمدپور انجام شد. گردان امیرالمومنین پس از پیشبینی های لازم برای حمله شبانه به ارتفاع ریشن حرکت خود را آغاز و با یک حمله جانانه ارتفاع ریشن را تصرف کرد ولی در سپیده دم صبح روز بعد با پاتک عراقی ها و حیله نیروهای در خط، درگیری تا اول صبح ادامه داشت.
برادر محمدپور تماس گرفت و درگیری را شدید اعلام کرد و میگفت اکثر نیروهایم مجروح و تعدادی نیز شهید شدهاند، به اندازه انگشتان دست نیروی سالم بیشتر ندارم. با هماهنگی که از قبل شده بود به گردان بلال به عنوان گردان احتیاط این عملیات دستور حرکت داده شد، نیروها توسط نفربر پی ام پی و خشایار به پایین ارتفاع ریشن رسیدند؛ به معاون خود که در این روز حاج سیدمجید موسوی بود گفتم چون نیروها باید فوری به بالای ارتفاع برسند و خود را به گردان امیرالمومنین برسانند معبر مین را بازتر کنید تا نیاز به احتیاط در حرکت موجب کندی نشود برادر موسوی بعد از جابجایی چندین مین والمر بر اثر انفجار یک مین مجروح شد و به عقب برگشت ولی معبر بازتر شد و نیروها به صورت تیمی حرکت میکردند و خود را به بالای ارتفاع میرساندند؛
با رسیدن اولین دسته از گردان بلال به بالای ارتفاع، گردان امیرالمومنین و حاج محمود با روحیهتر شدند و با تقسیم کار در بالای ارتفاع و کشف حیله عراقیها (2)، آنها را اسیر کرده و پاتک آنها را دفع کردند، و ریشن مجددا تصرف شد.
وقتی شهدا را تخلیه کردند معلوم شد سیدرضا پورموسوی و علی کمیلیفر در همان لحظات اول بر اثر آتش سنگین دشمن به صخرههای سنگی ریشن و به شهادت رسیده بودند؛ روحشان شاد و یادشان گرامی باد!

نفر اول از راست (شهید سید رضا پورموسوی)
پانوشت:
1. دلیل اصلی سقوط ارتفاع ریشن جنگ الکترونیک بود. عراقی ها ارتباط بیسیمی ما را با عقبه و نیروهای خط حمله قطع کرده بودند. ما نتوانستیم به موقع درخواست نیروی کمکی کنیم.
2. حیله عراقی ها این بود که صد متر عقب نشینی می کردند و لابلای سنگ ها و شیار کوه ها پنهان می شدند و بعد با یک هماهنگی غافلگیر کننده دوباره به نیروهای ایران حمله می کردند و از ما تلفات زیادی می گرفتند.
دهم اردیبهشت
سالروز حماسه بزرگ عملیات بیت المقدس
گرامی باد .

در مثل دیشبی رزمندگان اسلام به امید رسیدن به جاده اهواز خرمشهر از رودخانه کارون گذشتند و مسافتی در حدود دوازده کیلو متر را پیاده رفتند تا به اولین سنگر های دشمن رسیدند .
عملیاتی که با رمز مقدس یا علی ابن ابی طالب (ع) آغاز شد . و قرار بود دشمن بعثی را که بر پشت دیوار اهواز ماه ها بود که جا خوش کرده بود عقب رانده و خرمشهر اسیر شده در چنگال روبهان بعثی آزاد گردد .
کسانی که امروز این مطلب را می خوانید آیا می توانید تصور کنید 12 کیلو متر پیاده روی در شب یعنی چه ؟ آیا می توانید تصور کنید وقتی این رزمنده پیاده نزدیکی های صبح به خط دشمن می رسد باید با چه توانی با او مقابله بکند ؟
جاده اهواز خرمشهر نسبت به دشتی که نیروها در آن به سمت دشمن هجوم می برند مانند ایستادن بر روی پشت بام خانه ای دو طبقه است که نظارت گر عبور و مرور افراد است . و دشمن بر آن بلندای جاده در درون سنگرهایی با استحکام زیاد و تیر بار هایی سنگین منتظر کسانی است که یک شب را پیاده و خسته راه پیموده و به او رسیده است .
کم کم آفتاب بالا می آید و دشمن رد زیر پای خود نیروهای رزمنده ای را مشاهده می کند که خستگی و تشنگی نمی شناسند و او که شگفت زده از حضور این همه نیرو ی بسیجی است دیوانه وار بسوی آنان شلیک می کند .
اما قدرت ایمان کجا و مقاومت دشمن کجا ؟ او برای چه باید بایستد و از چه چیزی باید دفاع کند ؟! ...
1 – اگر معجزه عصای موسی (ع) شکافتن رود نیل بود این اراده خداوند بود تا قومش به او ایمان بیاورند . . .
امّا معجزه نام زهرای مرضیه " سلام الله علیها " در عملیات والفجر هشت و شکافتن اروند و فتح فاو که برای ایمان آوردن کسی نبود !
این معجزه نه برای تسخیر اروند و فاو که برای تسخیر دلهای مردان با ایمانی بود که با شنیدن این نام مقدس اطمینان قلبی پیدا کردند که پیروز آن عملیات خواهند بود . همانگونه که در فتح المبین و بدر و چندین عملیات دیگر معجزه کرده بود . . .
" فتوحات ما در دوران دفاع مقدس
مدیون این معجزه
یازهرا ء
بود."
2 – آن روز که می خواست به جبهه برود وقتی لباس بسیجی اش را پوشید برپشت آن نوشت :
" می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم "

. . . و شب عملیات آن هنگام که بین رزمندگان سر بند تقسیم می کردند :
" دعوا سر سربند یا فاطمه بود "

. . . و وقتی به شهادت رسید در حالی که آن لبخند زیبا را به لب داشت با مادر گفت :
" سرم بر دامن زهراست مادر "

3 – مرثیه :
گوشه ای از وصیت حضرت زهرا ء (سلام الله علیها ) به علی ( ع) :
ای علی منم فاطمه دختر محمد (ص) که خدای تعالی مرا به ازدواج تو در آورد تا در دنیا و آخرت از آن تو باشم ، و تو در انجام کارهای من سزاوار تر از دیگران هستی ! شبانه مرا غسل ده و کفن کن و بر من نماز بخوان ، در شب مرا دفن کن ! و کسی را خبر نکن . ترا بخدا می سپارم و بر فرزندان خود تا قیامت سلام می رسانم !
ای فرشته ها کنیز خانه ات
هر چه گل در این جهان بهانه ات
صبح یک کرشمه از نگاه توست
هر بهار ماست یک جوانه ات
هرکه عاشق است وامدار توست
هر پرنده در پناه لانه ات
مانده ام به انتظار یک نگاه
خوانده ام ز سوز دل ترانه ات
ای ضریح خاکی ات بهشت من
ای فدای راز جاودانه ات
ما و دستهای التماس و تو
چشم ما و لطف بیکرانه ات
تو چقدر صبر کرده ا ی مگر
کوه داشتی به روی شانه ات ؟
این همه تگرگ غم پناه ده
باز هم مرا به آشیانه ات
سروده برادر عزیزم : سید حبیب حبیب پور


